خوش اومدی میوه دل مامان
عزیز دل مامان، نفس مامان، میوه دلم خوش اومدی 
دیدی گفتم حسم می گه این ماه میای تو دلم، معجزات چیده شده بودن تا چشم منتظر من و شاد کنن. شب قدر وقتی قران و باز کردم سوره ای که نوید تولد حضرت صالح رو می داد اومد و شب قبل جواب اولین آزمایشت نوید تولد حضرت یحی و در دومین آزمایشت بازهم نوید تولد حضرت صالح.
بهت افتخار می کنم فرزند صالح مامان 
مامانی بگذار برات از ماجراهای 10 روز پیش تا الان بگم
پنج شنبه 28 شهریور بود هنوز خیلی زود بود برای آزمایش بارداری ولی می شد با یک عدد حتی کم هم به حضورت پی برد، منم که مشتاق و بی صبر به باباجونی زنگ زدم، گفتم می شه آزمایش بدم امروز ، اومد خونه...وای مامانی از رگم خون نمی اومد
بابا جونی سه بار سرنگ های مختلف و تست کرد خلاصه.... ساعت 3.5 آزمایش دادم ، ساعت 5.5 دیگه داشت قلبم می ایستاد مامی جون زنگ زد به آزمایشگاه بابا جونی با خوشجالی گفت مثبت ولی عدد بتا پایین
اینقدر با مامی جون همدیگر و بغل کردیم و گریه کردیم پریدم تو اتاق بابا حمید و بیدار کردم به اونم گفتم ولی گیج خواب بود
رفتم تو اتاق دایی می پریدم بالا و پایین دایی شدی اونم با حیرت نگاهم می کرد
همونجا خاله شیما مهربونت داشت تو وایبر بهم دلداری می داد که به اونم گفتم و کلی خوشحال شد
ولی بابا جونی گفت عدد بتا پایین باید هفته دیگه تکرار بشه.
یک هفته سخت و پر از استرس داشتم
، مامانی ببخشید اینقدر تو استرس خودم شریکت کردم قول می دم بار آخرم باشه
خلاصه چهارشنبه دوباره آزمایش دادم، من و مامی جون نذر کرده بودیم 6 تا چهارشنبه بریم حرم تا تو بیای تو دلم و اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه بود
معجزه زندگی ام (وای مامانی اشکام داره می ریزه وقتی می نویسم) از حرم اومدم بیرون با دل گرفته یکهو اس ام اس باباجونی رو دیدم نوشته بود به من زنگ بزن
قربون مهربونی و کرامت امام رضا ....مامان خبر اومدنت قطعی شده بود اونم دقیقا ششمین هفته و روبرو حرمش شنیدم 
خلاصه روز بعد تصمیم گرفتم اول به عمه فایزه زنگ بزنم خیلی خوشحالللللل شد خیلی (عمه فایزه یک تیکه ماه مامانی یک فرشته رو زمین) بعدش اومدم خونه مامی جون
(مامانت همش خونه مامی جون)، مامی جون زنگ زد به مامان بزرگ خبر داد
مامان بزرگتم کلی خوشحال شد و بهم تبریک گفت و بعدش گوشی به داد به پدربزرگت خلاصه بعدش هم به عمه فاطمه خبر دادم و عمه فرزانه هم خبر دار شد و زنگ زد بهم تبریک گفت 
معجزه زندگی مامان حضورت زندگی سبز کرد، من با حضور تو مفهموم شیعه بودن و کرامت ایمه رو با تک تک سلول های بدنم حس کردم ازت ممنونم میوه دل ام. 
راستی وارد هفته شش شدیم قربونت بشم (خیلی دوست دارم)
امروز هم اولین قرار ملاقت و با دکتر ارندی دارم 


خوش اومدی میوه دل مامان
