دختر نازم دنیزدختر نازم دنیز، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

دخترم دنیز

خوش اومدی میوه دل مامان

1392/7/6 11:39
نویسنده : مامان دنیز
473 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دل مامان، نفس مامان، میوه دلم خوش اومدی قلب

 

دیدی گفتم حسم می گه این ماه میای تو دلم، معجزات چیده شده بودن تا چشم منتظر من و شاد کنن. شب قدر وقتی قران و باز کردم سوره ای که نوید تولد حضرت صالح رو می داد اومد و شب قبل جواب اولین آزمایشت نوید تولد حضرت یحی و در دومین آزمایشت بازهم نوید تولد حضرت صالح. فرشته بهت افتخار می کنم فرزند صالح مامان ماچ

 

مامانی بگذار برات از ماجراهای 10 روز پیش تا الان بگم لبخند پنج شنبه 28 شهریور بود هنوز خیلی زود بود برای آزمایش بارداری ولی می شد با یک عدد حتی کم هم به حضورت پی برد، منم که مشتاق و بی صبر به باباجونی زنگ زدم، گفتم می شه آزمایش بدم امروز ، اومد خونه...وای مامانی از رگم خون نمی اومد آخ بابا جونی سه بار سرنگ های مختلف و تست کرد خلاصه.... ساعت 3.5 آزمایش دادم ، ساعت 5.5 دیگه داشت قلبم می ایستاد مامی جون زنگ زد به آزمایشگاه بابا جونی با خوشجالی گفت مثبت ولی عدد بتا پایین فرشته اینقدر با مامی جون همدیگر و بغل کردیم و گریه کردیم پریدم تو اتاق بابا حمید و بیدار کردم به اونم گفتم ولی گیج خواب بود زبان رفتم تو اتاق دایی می پریدم بالا و پایین دایی شدی اونم با حیرت نگاهم می کرد خنده همونجا خاله شیما مهربونت داشت تو وایبر بهم دلداری می داد که به اونم گفتم و کلی خوشحال شد خجالت ولی بابا جونی گفت عدد بتا پایین باید هفته دیگه تکرار بشه.نگران

 

یک هفته سخت و پر از استرس داشتموقت تمام، مامانی ببخشید اینقدر تو استرس خودم شریکت کردم قول می دم بار آخرم باشه قلب خلاصه چهارشنبه دوباره آزمایش دادم، من و مامی جون نذر کرده بودیم 6 تا چهارشنبه بریم حرم تا تو بیای تو دلم و اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه بود فرشته معجزه زندگی ام (وای مامانی اشکام داره می ریزه وقتی می نویسم) از حرم اومدم بیرون با دل گرفته یکهو اس ام اس باباجونی رو دیدم نوشته بود به من زنگ بزن قلب قربون مهربونی و کرامت امام رضا ....مامان خبر اومدنت قطعی شده بود اونم دقیقا ششمین هفته و روبرو حرمش شنیدم قلب

 

خلاصه روز بعد تصمیم گرفتم اول به عمه فایزه زنگ بزنم خیلی خوشحالللللل شد خیلی (عمه فایزه یک تیکه ماه مامانی یک فرشته رو زمین) بعدش اومدم خونه مامی جون نیشخند (مامانت همش خونه مامی جون)، مامی جون زنگ زد به مامان بزرگ خبر داد زبان مامان بزرگتم کلی خوشحال شد و بهم تبریک گفت و بعدش گوشی به داد به پدربزرگت خلاصه بعدش هم به عمه فاطمه خبر دادم و عمه فرزانه هم خبر دار شد و زنگ زد بهم تبریک گفت خجالت

 

معجزه زندگی مامان حضورت زندگی سبز کرد، من با حضور تو مفهموم شیعه بودن و کرامت ایمه رو با تک تک سلول های بدنم حس کردم ازت ممنونم میوه دل ام. فرشته

 

راستی وارد هفته شش شدیم قربونت بشم (خیلی دوست دارم) قلب امروز هم اولین قرار ملاقت و با دکتر ارندی دارم قلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ثنا
6 مهر 92 12:55
عزیزم بهت تبریک میگم حس زیبات رو درک میکنم منم وقتی از وجود دخترم باخبر شدم همچین حالی داشتم انشاالله نی نی تو سالم بغل بگیری
مامان زهره
12 مهر 92 22:23
سلام عزيزم واي خداي من چه خوب تبريك ميگم اين لحظه هاي شيرين و دوست داشتني رو عزيزم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم دنیز می باشد